اگر زنبورها نبودند
گفت: «پنج دقیقه پشت سر هم بگوید پنگال!» گفتم: «پنگال، پنگال، پنگال، پنگال، پنگال.» پرسید: «سوپو با چی می خوری؟»گفتم:«چنگال!»
نویسنده: علیرضا تقی خانی
گفت: «پنج دقیقه پشت سر هم بگوید پنگال!» گفتم: «پنگال، پنگال، پنگال، پنگال، پنگال.» پرسید: «سوپو با چی می خوری؟»گفتم:«چنگال!»
کلی به من خندید و برای این که ثابت کنم خنده اش بی جا بوده است، تا آخرین قطره سوپم را با چنگال خوردم! آن وقت ها چهار سالم بود و «خان دایی» از این که سر به سرم بگذارد و لپ هایم را گاز بگیرد و گریه ام بیندازد، لذت می برد، کارهایی که پدر را آزار می داد.
خان دایی وضع زندگی اش رو به راه بود. کارمند وزارت دارایی بود اما- این طور که پدر می گفت- با حق و حساب هایی که از تجار و کسبه می گرفت، صاحب آن خانه درندشت خیابان کاخ شده بود.
خانه ما اما در خیابان جیحون بود، فسقلی و قدیمی با دو اتاق کوچک تو در تو راهرویی باریک که به آشپزخانه زیر راه پله می رسید. چوب های الک دولک، خرمگس ها، زنبورهای درشت قهوه ای رنگ و توله سگ هایی که اگر توی سرشان میزدی باز هم برایت دم تکان می دادند، اسباب بازی های کودکی ام بودند. زنبورهای درشت قهوه ای رنگ را بیشتر دوست داشتم، زنبورهایی که بارها نیشم زده بودند و اشکم را درآورده بودند تا راه شکار کردنشان را بیاموزم: تکه ای پارچه برمی داشتم و با احتیاط به زنبوری که روی پس مانده غذایی نشسته بود نزدیک می شدم. ناگهان با سرعت و ضربه ای مناسب پارچه را رویش می انداختم. زنبور
لای پارچه گیر افتاده بود و برای نجات جان خودش تقلا می کرد. مدتی لازم بود که بفهمد راه نجات ندارد و همین که سست می شد، از لای پارچه درش می آوردم و با سنجاق قفلی، نیشش را بیرون می کشیدم تا در فرصتی مناسب به پایش نخ ببندم و به پروازش در بیاورم این جوری همبازی هایم را بترسانم.
زنبورهای خانه خان دایی اما ریقو بودند، ریزه میزه و زردنبو، مثل دختر دایی فرشته.
می شد مثل مگس شکارشان کرد و نیششان هم اصلاً درد نداشت. جای این زنبورها، روی گل های باغچه بزرگ حیاط خانه خان دایی بود، باغچه ای که از همه خانه ما بزرگ تر بود، خیلی بزرگ تر.
«دختر دایی فرشته » می گفت: «عسل های صبحانه ما را زنبورها درست می کنند! آن ها را شکار نکن!» و نفرین می کرد: «کور شوی اگر شکارشان کنی!» و من که گوشم به این حرف ها بدهکار نبود ، از لج او هم هم که شده دزدکی شکارشان میکردم تا خان دایی این ها دیگر نتوانند صبحانه عسل بخورند، مگر ما می خوریم؟
پدر می گفت: «اگر دست و بالمان باز شود می دهم از طرف های خودمان برایمان عسل بیاورند تا ببینی عسل خوب یعنی چه.»
مادر می گفت: «این حرف ها را برای کسی بگو که تو را نشناسد. گوشم از این حرف ها پر است!»
یک روز دور از چشم همه، از باغچه خانه خان دایی یک دانه گل سرخ خوشبو چیدم و قایمش کردم توی جیب شلوارم. آخر اگر
خانه خان دایی می فهمید، دعوایم می کرد.
پدر می گفت: «این مردک جانش به گل های خانه اش بند است.»
مادر می گفت: «خان داییت نسبت به گل هایش حساس است.»
من اما گل را چیدم و قایمش کردم توی جیب شلوارم. دختر دایی فرشته حتما گزارش داده بود که گل را من چیده ام، وگرنه کسی توی حیاط نبود که! خان دایی صدایم کرد و بی مقدمه پرسید: «جیبت چرا باد کرده؟» رنگم پرید. پدر سرخ شد. مادر خجالت کشید. دختر دایی فرشته موذیانه خندید و زن دایی واسطه شد که «خان دایی، دعوایش نکن قول می دهد که دیگر از این کارهای بد نکند. خودش به من گفت که غلط کرده.» و رو به من پرسید: «نگفتی؟» من اما چیزی نگفته بودم. حتی گریه هم نکردم، فقط از قیل و قالی که خان دایی راه انداخته بود، ترسیده بودم . پدر گل را گرفت و با عصبانیت پرت کرد توی باغچه.
به خانه که رسیدیم غر زدن ها شروع شد.
پدر گفت: «مگر نگفته بودم این مردک جانش به گل های خانه اش بند است؟ چرا حرفم را گوش نکردی؟»
مادر گفت: «مگر نگفته بودم خان داییت نسبت به گل هایش حساس است؟ این چه کاری بود کردی؟»
پدر گفت: «مردک رشوه خوار ناخن خشک، چیزی نمونده بود به خاطر یک شاخه گل، بچه ام را سکته بدهد!»
مادر گفت: «همین حرف هایت لوسش کرده که هر کاری دلش می خواهد می کند»
منظورش من بودم.
پدر گفت: «لوس دختر آن آدم پستی است که برادر تو است.»
منظورش دختر دایی فرشته بود و خان دایی.
مادر گفت: «پست تویی که چشم دیدن او را نداری.»
منظورش پدر بود و خان دایی.
کار بالا گرفت. پدر بر افروخت. مادر ترسید. من دویدم توی حیاط . صدای ضربه ای، صدای افتادن، صدای ناله ای، صدای شکستن. سایه پدر به سرعت از رو به روی من گذشت. رفت توی کوچه و در حیاط را به هم کوبید. من ماندم و مادر. با رفتن پدر، تصویر چهره ام در آب موج برداشت. به لبه حوض خورد. شکست، نه یک بار که چند بار. سرانجام، این سیلی مادر بود که پوست صورتم را سوزاند: «همه اش تقصیر تو است!» پا گذاشتم به فرار. دنبالم کرد. حوض را دور زدم. دنبالم کرد، حیاط را دور زدم. دنبالم کرد، خودم را به در حیاط رساندم و زدم به کوچه. در را بست و من ماندم آن طرف در.
زنبورها باز هم روی پس مانده غذاهای محله ما می نشستند، مدتی می ماندند، غذایی می خوردند. سیر که می شدند، پرواز می کردند و می رفتند. اولین زنبوری را که دیدم شکار کردم و آن قدر کتکش زدم که مرد. مرده اش را چال کردم و سنگ کوچکی روی گورش گذاشتم و از ته دل برایش اشک ریختم. بعد توی جیب هایم دنبال دستمال گشتم تا اشک هایم را پاک کنم اما با حیرت دستم به چیزی خورد که اصلاً فکرش را نمی کردم: سه دانه گلبرگ، از گل سرخ خوش بویی که دور از چشم خان دایی چیده بودم. گلبرگ ها پلاسیده بودند اما بویشان همچنان باقی بود.
فکر کردم ده تا از زنبورهای درشت را- درشت ترینشان را- شکار کنم، گرسنه نگه دارم و وقتی اشتهایشان تحریک شد، گلبرگ ها را به آن ها بخورانم. بعد آن قدر فشارشان بدهم که یک ظرف پر از عسل ازشان درست بشود.
چند روز بعد، قبر زنبورها شد یازده تا.
هنوز هم می شود غافلگیر شد.
هنوز هم تصادف های دوست داشتنی اتفاق می افتند.
فائزه جمالی ناگهان فهمیده با کسی که همه عمر دوستش داشته، با کسی که همه ما با رمانش بزرگ شده ایم همسایه است. رد شدن از کنار دیوار یک نویسنده بزرگ می شد برای بعضی ها کافی باشد ولی برای او آسان نبوده که فقط از آن کوچه بگذرد.
منبع: داستان همشهری- شماره 2
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}